حنیف عمرانزاده مهمان قسمت نهم «من تو من» است تا روزهای داغ...
حنیف عمرانزاده مهمان قسمت نهم «من تو من» است تا روزهای داغ فوتبال پرحاشیه و جنجالی دهه ۸۰ و ۹۰ را همراه با بهروز رهبریفرد از قاب خبرورزشی بازگو کنند. صحبتهای شیرین ستاره اسبق تیم ملی و ازجمله پیشکسوتان محبوب آبیپوش فوتبالمان از شاهین تهران تا استقلال و تیم ملی را در این گفتوگو میخوانید. استارت فوتبالم در شاهین خورد فوتبالم رو از تیم شاهین تهران شروع کردم. از رده جوانان همراه با همایون بهزادی، جعفر کاشانی و حمید جاسمیان کارم رو اونجا استارت زدم و بعد به پاس تهران رفتم. از اونجا به ملوان رفتم و باز دوباره به پاس برگشتم که تیم رفت همدان بعد از همدان اومدم استقلال. رحمتی مثل داداشمه رفاقت من و مهدی رحمتی رفاقت صمیمانهایه. اون مثل برادر بزرگم میمونه من هم خیلی وقتا به خاطرش دعوا کردم چون دوستش داشتم. هنوزم دوسش دارم. البته اونم خیلی برام کار انجام داده. با کیروش لج کردم خطم زد اینکه من به خاطر رحمتی به تیم ملی کارلوس کیروش دعوت نمیشدم ماجرا داره. یک دوره زمانی به تیم کیروش دعوت شدم و توی اردو هم بودم و توی استادیوم آزادی قبل بازی داشتیم تمرین میکردیم. شما وقتی به عنوان بازیکن استقلال و پرسپولیس میرید تیم ملی و بازی نکنید خیلی سخته. وقتی تو تیم ملی بازی نمیکردم احساس میکردم تو استقلال هستم و اونجا بهم بازی نمیدن. چون استقلال برام اندازه تیم ملی ارزش داشت. قبل بازی تیم ملی اردو داشتیم که من یکی دوتا توپ رو بد ارسال کردم، یعنی طوری که فکر میکردم درسته. کیروش بهم تذکر داد منم لج کردم و همون کارو دوباره کردم البته آندو بهم گفته بود نکن ولی دوباره توپ اومد دستم و دوباره این کارو تکرار کردم. همین زمینهای شد که منی که ۸ یا ۹ ماه بود دعوت میشدم خط خوردم و دیگه دعوت نشدم. منم خسته شده بودم. از اردویی که ۸ ماه توش بودم ولی اصلا بازی بهم نمیرسید. حتی یک یه دقیقه و دو دقیقه بهم بازی نمیرسید خیلی اذیت میشدم. جواد! تاباتا رو ول کن حنیفو بگیر بازی با الریان قطر تو جلسه فنی امیرخان برگشت به جواد نکونام گفت جواد به محض اینکه تاباتا اومد تو زمین ما پشت ۱۸ اونو بگیر که پاس نده. شانس ما بود که گل اول رو ما زدیم. بعد یه دفعهای توپ خورد به دست من و داور پنالتی گرفت. بازی یک - یک شد. باز ما دوباره گل زدیم شدیم دو بر یک و رفتیم تو رختکن. پیش خودم گفتم حتما امیرخان با من کاری نداره از شانس بد من تا نیمه دوم شروع شد باز دوباره توپ رو سانتر کردن روی دروازه اومدم دفع کنم توپ رو با سر زدم تو گل خودمون و بازی دو - دو شد. خیلی روم فشار بود بعد دقیقه ۸۷ پنالتی شد. من فقط خدا خدا میکردم که جواد بزنه تو گل که جوادم گل زد بازی ۳-۲ شد. هنوز به خودمون نیومده بودیم که یه توپو انداختن پشت پژمان و من به حالت دفاعی اومدم پوشش بدم دیدم مهدی رحمت اومده وایساده! گفتم مهدی بیا اونم که خروج نمیکنه پسره اومد از بغل من توپ رو پلهای انداخت از بالای مهدی بازی ۳-۳ شد. دقیقه ۹۰ و خوردهای بازی برده رو مساوی کردیم. اونم من رو هر سه تا گل مقصر بودم. در واقع من روی هر سه تا گل نقش صددرصد سوتی رو داشتم. بعد یه دفعه امیرخان از لب خط داد زد «جواد! تاباتا رو ول کن حنیفو بگیر»! تعصب سخت امیرخان روی استقلال اگر امیرخان حرفی میزد و داخل رختکن عصبانی میشد از روی تعصبش بود. یه خاطرهای از اون دارم. وقتی یکی از بازیکنا پیرهنش رو درمیاره آقا مدد که حکم جاروبرقی تیم رو داشت چون میاومد سریع لباسو میگرفت برداره بره پیرهن بچهها رو بشوره چون پیرهن همون یک دست بود. این بازیکنی که میخوام بگم پیرهنشو پرت کرد روی زمین. یه مرتبه امیرخان برگشت با عصبانیت بهش گفت «پیرهن استقلالو میندازی زمین؟ این پیرهن ارزش داره، قدمت داره» و اونموقع بود که فهمیدم اون آدم واقعا تعصب خاصی رو پیرهن استقلال داره. تعقیب و گریز با امیرخان در دوحه بعد از اون بازی دوحه قطر با الریان من و آرش برهانی توی سنتر فرودگاه رفته بودیم ادکلن بخریم یهمرتبه چشمم به چشم امیرخان خورد. بعد من همینطور فرار میکردم و امیر خان دنبال من تو راهروها میومد منو پیدا کنه. دربی ایمون زاید به خواست اونطوری خدا شد توی اون دربی معروف ایمون زاید (پیروزی ۲-۳ پرسپولیس) من خودم تو ترکیب بودم و اومد جلوی من چرخید و اون گلو زد. فکر میکنم تو اون بازی خدا به دل پرسپولیسیا نگاه کرد. توی همون بازی من یه صحنه دیدم که اونم از روی نیمکت بود. پرویزخان اومد لب خت و اون حرکتو انجام داد و همون حرکت رو زد و خدا هم دل پرسپولیسیا رو دید و اون نتیجه اتفاق افتاد. بعدم وقتی شما دو هیچ جلو هستید این نتیجه بشه ۳ هیچ یا چهار هیچ دیگه تاثیری نداره. میدیدم که دفاعهای چپ و راستمون کلا تو حملهان. ما بازی رو تمومشده میدونستیم. وقتی دقیقه ۸۵ بازی دفاع چپ و راست دوتایی با هم تو حمله بودند و تو ۱۸ حریف بودن یعنی یه جورایی شل گرفتیم و دست کم گرفتیم و... بعد از بازی تو رختکن همهمون تو شوک بودیم بازی که دست خودمون بود و برده بودیم رو اینطوری باختیم. دربی ۴تایی آرش مامور مهار رامین بود من توی دربی که چهارتا خوردیم هم بودم. اون بازی چهارتایی خیلی باحال بود. قبل از بازی یه آنالیز عجیب کرده بودن که آرش برهانی رو گذاشته بودن وینگر چپ تو سیستم ۳-۳-۴ در صورتی که ما همیشه سیستممون ۱-۳-۲-۴ بود. آرش رو گذاشتن وینگر که فکر نمیکنم اصلا اونجا بازی کرده بود. حالا دلیلشون چی بود؟ اینکه رامین رضاییان هی نفوذ میکنه از آرش بترسه و جلوی نفوذ رامین رو بگیره. آرشم خب نفوذش خوب بود ولی رامین تو ۱۸ ما پارک کرده بود. آرشم اونجا وایساده بود که رامین بترسه! اون تغییر سیستم باعث شد که اون اتفاق بیفته. خودم رو هم با گوسفندا شمردم کنار محل زندگی من تو بچگی شالیزار بود و جنگل و زمین فوتبال بود. ما درس که نمیخوندیم یه کتاب میانداختیم زیر بغلمونو میرفتیم تو دل جنگل بازی میکردیم. کتابو گرفتیم و رفتیم که زمان بگذره که بعد بریم فوتبال بازی کنیم. یکی از اقوام که پدر زنداییم میشد خدابیامرز داشت میرفت تو دل جنگل که ۱۷، ۱۸ تا گوسفند هم اونجا بود .به من گفت بچه ما داریم میریم پایین، تو اینجا هستی مراقب گوسفندا باش. گوسفندام چموش بودن و ما کتاب رو ول کردیم و دنبال گوسفندا بودیم که اونا رو جمع کنیم چون امانت بود. گفتم چند تاست؟ گفت مثلا ۱۵تا من اونا رو شمردم دیدم ۱۶ تاس. بعد هر چقدر اونا رو میشمردم میدیدم یکی از اونا اضافه است. نگو که من به هوای بازی قدیم که خودتم میشمردی خودمم جزو گوسفندا میشمردم برای همین هربار میشمردم یکی اضافه می آوردم. من این خاطره رو برای فرزاد حاتمی گفته بودم اونم رفت تو تلویزیون خاطره رو تعریف کرد. شوخی فرزاد حاتمی با حنیف یه روز با فرزاد حاتمی رفته بودیم توی رستوران بعد بهش گفتم فرزاد ما دیگه فوتبالمونو گذاشتیم کنار و پستایی که تو اینستاگرام میذاری سنگین بذار. بدون چی میذاری. اینقدر عکس از استخر و شنا و آب نذار. ویدیو نذار سرسنگین باش. قراره بری تو قامت مربیگری! بعد گفت آره داداش خیالت راحت باشه درست میگی پستامو کمتر میکنم. نیم ساعت نگذشت دیدم یه عکس گذاشته زیر یه دونه از این عروسک بزرگای کنار جاده بعد نوشته من با حنیف. یعنی نذاشت ناموسا حرف من یک ساعت ازش بگذره. اما یه بابا داره ماشالاش باشه. الان که ۸۰ سالشه منو فرزاد با این قدمون باید سرمونو بگیریم بالا نگاش کنیم. جروبحث در ائلگلی تبریز با خانم مازندرانی آقا سیروس توی استقلال مربی خود من بود. زمانی که پرویزخان سرمربی بود اون کمکش بود و افتخار داشتم با آقا فکری تو نساجی با ایشون همکارم شدم. یه بار برای بازی رفته بودیم تبریز با تراکتور بازی داشتیم که تو هتل ائلگلی بودیم. یکی از بازیکنای ما قدم میزنه به سمت بیرون یهمرتبه سر و صدا میشه. یهو کشیده میخوابونه تو گوش یه بچه و مادر پدر پسره اومدن و کادر فنی ما اومد بیرون و مادره انقدر گیر داد که باید مامور بیاد. مامور اومد و بعد سیروس با همون لهجه شیرین ترکیش التماس میکرد از پدر و مادره که البته پدر تبریزی بود مادر مازندرانی بود و مادر رضایت نمیداد. باباش بیخیال شده بود و التماس میکردیم که این تیم مال قائمشهره مال شهرتونه! باباهه قبول کرد مامانه رضایت نمیداد. خلاصه آقاسیروس هم خیلی التماس کرد. بعد که دید مادر رضایت نمیده برگشت به ماموره گفت ما هم شکایت داریم. به اون بازیکنی که رفته بود بیرون گفت علی! این بچه به تو فحش داد؟ اونم گفت: بله! سیروس گفت خب پس ما هم شکایت داریم بگید مامور بیاد. بعد اصرار داشت که یه مامور جدید بیاد. من بهش گفتم بابا مامور اینجا هست بیا به همین بگیم شکایت کنیم. گفت نه! باید یه مامور دیگه بیاد. آخر سر محمود فکری اومد تا آخر تونستیم راضیش کنیم که به همون مامور شکایت کنه و در نهایت هم کار ختم به خیر شد. دوران کرونا آقاسیروس رو توی تراس خوابوندن یادمه زمان کرونا من با آقا سیروس همکار بودم. اون زمان آقاصمد با مراقبتهای ویژه مثل دستکش، عینک و ماسک از دور میومد کنار میایستاد و تمرین رو نگاه میکرد بعدم میرفت. آقاسیروس با صمدآقا هماتاق بود. یه روز که اومد یهخرده علائم سرماخوردگی داشت که بردنش بیمارستان گفتن احتمالا کرونائه. بعد بنده خدا رو بردن خونه گذاشتنش توی تراس گفتن باید تو تراس بخوابی! قابلمهشستن دینمحمدی یه خاطره دیگه هم از آقا سیروس بگم! یه بار سر تمرین بودیم و چون معمولا مربیا زودتر از بقیه میان آقاسیروس نیومده بود بعد که دیرتر از همه رسید بهش گفتم آقا سیروس چی شده کجا بودی؟ گفت بابا ولم کن! فامیلای زنم ریخته بودن تو خونه تا همین الان داشتم قابلمه میشستم. کاهش دریافتی سیاوش اکبرپور بنزسوار حاجآقا فتحاللهزاده خیلی باحال بود. میدونید چطوری پولا رو تقسیم میکرد؟ مثلا اسم بچه ها رو میذاشت رو میز بعد میگفت مهدی رحمتی ۳۰ درصد، پژمان منتظری ۳۰ درصد، خسرو حیدری ۳۰ درصد، جانواریو ۳۰ درصد و همینطور به همه ۳۰، ۳۰ و ۳۰، تا به من میرسید میگفت ۲۰ درصد. بعد یه بار به اسم سیاوش اکبرپور که رسید گفت ۲۰ درصد بعد گفت نه، نه! این بنز داره ۱۰ درصد. من خودم تو جلسه بودم گفتم حاجی چه ربطی داره. گفت این اگه پول لازم داشته باشه بنزشو میفروشه. اولین معامله ملکی با حاجی فتحالله اولین استارت خرید من با حاجی روزی بود که من رفتم اتاقش بعد گفت پول ندارم! بعد منم گفتم من میشینم و نمیرم. گفت جلسه دارم. گفتم من جایی نمیرم جلستو برگزار کن من همینجا رو مبل میشینم. گفت بابا بفهم! الان پول نیست، گفتم مگه میشه؟ به همه پول دادی پول منو ندادی. همه گرفته بودن و فقط من نگرفته بودم. گفت من تو سرخرود یه ویلا دارم میخوای. گفتم چند؟ اونم قیمتش رو گفت و همونجا معامله کردیم. از فتحاللهزاده خونه با اثاثیه، یک اسپورتیج و یک لکسوس گرفتم یه بار دیگه هم توی بابلسر ازش یه خونه گرفتم. قولنامه رو نوشتیم و معاونهای باشگاه آقای امیری و جویباری هم زیرش رو امضا کردن. بعد کاراش که انجام شد فردا صبح به من زنگ زد! تازه متوجه شده بود که توی ویلا پر اثاثیه است. ولی بهش گفتم من خونه رو کامل معامله کردم و به خاطر همین سریع به برادرم زنگ زدم گفتم کلیدساز ببر قفل رو عوض کن و همه وسایل داخل ویلا رو ببر چمستان. من از حاجی یک ماشین اسپورتیج هم گرفتم و یک لکسوس هم ازش گرفتم. فتحاللهزاده چهارشنبهها پاداش میداد! سالی که آقای شیرینی و رویانیان توی باشگاه پرسپولیس بودن میگن سمت پرسپولیس کلا «عروسیخونه» بود. ظاهرا اونا خیلی خوب پاداش میدادن. شنیدم یه بار تو جام ولایت که پرسپولیس قهرمان شد به بچههای تیم نفری یه دونه پژو پرشیا دادن. ولی همون سال ما قهرمان شدیم ۶میلیون تومان پاداش گرفتیم. وقتی به حاجی گیر میدادیم عصبی میشد میگفت پاداش میخواید؟ شنبه نه، یکشنبه نه، دوشنبه نه، سهشنبه نه، چهارشنبه بهتون پاداش میدم. ماجرای صندلی فتحاللهزاده یه روز رفتم دیدن حاجی وقتی وارد دفترش شدم گفت من یه خرده کار دارم. گفتم من چیکار کنم گفت برو بشین تو دفترم تا من بیام. منم رفتم دور اتاق قدم زدم دیدم یه تلویزیون هست و یه صندلی خوشگلم هست تا اومدم بشینم گفت «حالتتو نگهدار!» گفتم چی شده مگه؟ گفت نه نه حالتتو نگه دار! گفتم خب مگه چی شده آخه؟ گفت رو اون صندلی نشین! گفتم چشم میام اینور میشینم. اومدم به کنترل دست بزنم گفت به کنترل دست نزن! میخواستم صدای تلویزیونو کم کنم گفت نه دست به کنترل نزن! خیلی حساس بود. گفتم میخوام ولوم بدم گفت یه دستمال وردار با دستمال! حاجی توی عربستان چمدونش رو زیر شیرآب شست تو خاک عربستان بودیم و اونجا حجاج زیاد بودن. حاجی یه کیف سامسونیت دستی چرخدار داشت کوچیک. بغلم نشسته بود که اومدیم بلند شیم یکی از حجاج هوادار وحشتناک استقلال بود که به حاجی گفت حاجی ساکتو بده من برات بیارم اون میکشید حاجی میکشید اون میکشید حاجی میکشید. من نمیدونستم داستان چیه بهش گفتم حاجی خب بذار بیاره گفت نه ولش کن. خلاصه ساکو از طرف گرفت دیدم برده تو دستشویی داره ساکو میشوره. از استرس کل ساکو شسته بود. طالبلو هم مثل حاجی وسواسی بود زمانی هم که ازش ماشین تحویل گرفتم وقتی رفتیم سر صندوق عقب دیدیم ۲۰ تا یا ۳۰ تا از این روفرمونیها پشت صندوق عقب بود. حاجی خیلی حساس بود. به محض اینکه راننده میشینه پشت فرمون حاجی دیگه اونجا رو دست نمیزد چون خیلی وسواسی بود. البته وحید طالبلو هم اینطوری بود. سنجاقک آندو ملخ بود اون سنجاقکی که میگفتند آندو نجات داده اصلا سنجاقک نبود یه ملخ بود که توپ بهش خورده بود یهوری شده بود. نکته جالب اینجا بود که همه جا تو سایتهای خارجی و داخلی نوشتن پاداش حرکت زیبای آندو اون گل زیبایی بود که به ثمر رسوند در حالی که اون گل رو زده بود بعد اون سنجاقکو پیدا کرد. یادم میاد همونزمان محیط زیست هم بردن بهش سکه دادن. شب استخرپارتی تایلند با نیکبخت هماتاقی بودم! شب قبل از بازی با بوریرام تو تایلند خیلی به ما سخت گذشت. کنار اتاقهای ما که رو به استخر بود پارتی راه انداخته بودن. خیلی از بچهها اون شب ساعت ۴ صبح خوابیدن. یادمه اون شب همه مربیها تو راهرو بودنو تا صبح قدم میزدن. من تو تایلند با علی نیکبخت هماتاق بودم. {رهبریفرد: اوهاوه چه کسی. علی نیکبختم که کلا از این چیزا خیلی بدش میاد}! به هاشم پسی زدم تو هواپیما دعوامون شد یه خاطره از هاشم بیکزاده بگم! داشتیم از اهواز برمیگشتیم من تو راهرو (وسط هواپیما) نشسته بودم هاشم اون عقب بود. وقتی پرواز میشینه هاشم عین این خل و چلا میدویید میومد که سریع بره از هواپیما بیرون. اینکه رد شد یه دونه پسی زدم پشت گردنش. فکر میکنی چیکار کرد؟ اونم برگشت خوابوند در گوش من! من و هاشم وسط هواپیما دعوامون شد. مامور امنیت پرواز دویید اومد جدامون کرد. دعوا سر چراغ قرمز در کره جنوبی یه بارم توی کره رفتیم توی پارک با بچهها قدم زدیم من با هاشم خیلی به چالش میخوردم. یه دفعه چراغ که قرمز بود ماشینا پشت چراغ بودن آقا فرهاد مجیدی و رحمتی و هاشم هم بودن که وسط چراغ قرمز ما جر و بحثمون شد، بزن بزن. کرهایها قفل کرده بودن! چراغ سبز شده بود تا آخر سر خود کرهایا ریختن ما رو جدا کردن. مهماندار گفت مسافرای پرواز رو پرت کنید بیرون من کلا از هواپیما میترسم! یه بار داشتیم از خوزستان برمیگشتیم و من یه سمت دیگهای از هواپیما نشسته بودم. یک آن احساس کردم هواپیما داره روی تهران میچرخه و نمیشینه. از امنیت پرواز سوال کردیم آقا چرا نمیشینه گفت چون ترافیک بانده ما فعلا نمیشینیم و داریم دور میزنیم. اینقدر این دور زدنا طولانی شد که صدای مردم در اومد و کمکم همه وحشت کردن. بعد به ما گفتن چرخ جلو کمباده و باز نمیشه ما داریم تلاشمونو میکنیم که چرخ باز بشه و فلان! من و امیرحسین چون گنده بودیم ما رو به همراه دو سه تا دیگه بردن جای بچههای رسانهای استقلال دم در. به مهماندار گفتیم چرا ما رو میارین جلوی در؟ گفتن برای اینکه اگر یه اتفاقی افتاد درو باز کنید مسافرا رو یکییکی پرت کنید بیرون. {رهبریفرد: مگه مسافرا چمدونن که پرتشون کنید پایین؟} به قرآن همین! تا اینو شنیدم گفتم اگه هواپیما درش باز بشه خودم تا ته یافتآباد در میرم و فرار میکنم. امیرحسینم داشت همینطوری بلندبلند دعا میخوند بهش گفتم الان وقت این کارا نیست لعنتی. خیلی ترسیده بودیم. وقتی رسیدیم روی زمین دیدیم کلی آمبولانس روی باند فرودگاه هستش. خلاصه آخر سر چرخه باز شد. قلعهنویی از هواپیما نمیترسه من کلا از پرواز خیلی میترسم. البته امیرخان نمیترسه. {رهبریفرد: برعکس علی پروین خیلی از هواپیما میترسه. به محض اینکه میشینه فرو میره توی صندلی چشماشو میبنده تا زمانی که چراغهای شهر مقصد رو میبینه بعد میگه آخیش رسیدیم} البته بیشترین حوادث تو سه دقیقه آخر و سه دقیقه اول میفتهها. تا حالا روی باند فرودگاه خرمآباد رفتی خیلی وحشتناکه چون هواپیما از بین دو تا کوه رد میشه و میشینه رو باند. با سوءتفاهم کاپیتان استقلال شدم سالی که تو استقلال سر بازوبند دعوا شد من توی تیم بودم. البته دعوا نبود یه جور سوء تفاهم بود. در واقع یه چالش بود بین همه اونها (بزرگترهای تیم). بازی توی درود خرمآباد بود که همه سر بازوبند دعوا میکردند. بازوبندم افتاده بود اون وسط بعد من برداشتم اونو بستم به بازوم. خیلی عجیب بود! بازوبند افتاده بود وسط و هیچکی هم سمتش نمیرفت. نمیدونم من اونجا چیکار داشتم که بازوبند رو برداشتم و بستم به دستمو رفتم تو زمین. چادرملو با یک دست کاور و ۵ تا توپ شروع کرد تیم چادرملو که من الان اونجا کار میکنم رو سرمربیش سعید اخباری جمع و جور کرد. یعنی امتیازشو خرید و کلا کاراش شروع شد. این تیم روز اولی که تمرینشون رو شروع کردن کلا یه دست کاور داشت با ۵ تا توپ. اما استاندار یزد که خودش یکی از فوتبالیهای به تمام معناست کلی پای این تیم وایساد. این باشگاه کلا ۴ سال تاسیس شده که دو سال لیگ یک بوده و دو ساله که لیگ برتر اومده و به نظرم عملکردش خیلی خوب بوده. فکر میکنم در آینده یه قطبی بشه البته نباید خیلی بالا نگاه کنید. به فکر قهرمانی نه، ولی میتونیم به سهمیه فکر کنیم. حتما آرش برهانی جادو شده بود من کلا به جادو اعتقاد ندارم و تا حالا هم برای خودم اتفاق نیفتاده اما خب تو فوتبال دیدم. مثلا زمانی که تو پاس بودیم یه همچین حرفایی بود. میثم منیعی این موضوع رو خیلی بامزه تعریف میکنه. ولی کلا میگم من به جادو اعتقاد ندارم چون وقتی من یه توپ رو نمیزنم تو دروازه چه ربطی به جادو داره. اگر اینطوری باشه آرش برهانی رو ۳۰۰ بار تا حالا جادو کردن. لابد مومنزاده بدبخت هم که یه گل زد تور پاره بود جادو شده بود. کیف چرم و اکران خصوصی فیلم علی انصاریان البته قبل از بازی دربی که ۴-۲ شد یه همچین پیشنهادی به من داده بودن. خدا علی انصاریان را بیامرزه. توی اکران خصوصی اولین فیلم علی انصاریان منم دعوت شده بودم. نقش یه بوکسور رو داشت. یکی از دوستا زنگ زد و گفت حنیف میخوام ببینمت. گفتم چرا؟ گفت بهت میگم. گفت تو اکران علی هستی؟ گفت پس من میام دنبالت. وقتی رسید دیدم خودش پشت فرمون نیست یه آدم عینک آفتابی با کراوات پشت فرمون بود و این دوستم کنارش نشسته بود. تا نشستم تو ماشین بگو بخند کردیم و رفتیم سینما فیلمو دیدیم و موقع برگشتن من باز نشستم عقب دیدم یه کیف چرم کوچیک رو صندلی عقب کنار منه گفتم حتما مال راننده است. پیشنهادهای سایت شرطبندی قبل از دربی موقع رفتن همچین کیفی اونجا نبود اما من گفتم شاید مال آقای راننده باشه. یهمرتبه شروع کردیم به صحبت کردن و گفت «اگه میخوای، راجعبه اون کاره صحبت کنیم» پیش خودم گفتم لابد میخواد درمورد زمینی توی شمال یا پروژه این مدلی حرف بزنیم بعد یه دفعهای به راننده گفت آقای دکتر شما بگو. آقای دکترم با یک کراوات قرمز شروع کرد به حرف زدن و گفت ما یه سایت شرطبندی داریم توی لندن خیلیا برای ما کار میکنن. گفتم خب! گفت خیلی بازیکنا با ما هستند که البته داشت دروغ میگفت. گفت از لیگ یک و لیگ دو و لیگ برتر بازیکن داریم. دوست داریم با شما هم همکاری کنیم. پیش خودم گفتم شاید میخواد براش تبلیغ کنیم! هنوز دوزاریم نیفتاده بود. حالا اون روز یکشنبه بود و پنجشنبه همون هفته هم دربی بود. گفتم خب بفرمایید! منتظر حرف تبلیغ یا این چیزا بودم که گفت ما یه درخواست از شما داریم. گفتم چه درخواستی؟ گفت بازی دربی، گفتم شاید میخوان دوربین بفرستن از کنار زمین از من فیلمبرداری کنن یا بیان هتل. گفت: سه تا گزینه بهت میگیم! سه تا پیشنهاد؛ اخراج، گلبهخودی، پنالتی. {رهبریفرد: میگفتی با اینا جمله بسازم؟} به خدا! ۲میلیون دلار در ازای اخراج در دربی بعد گفتم یعنی چی؟ گفت: ما از شما این سه تا خواسته رو داریم یا تو بازی پنجشنبه اخراج بشی، یا پنالتی بدی یا گلبهخودی بزنی! و خیلی خوشگلم این پیشنهاد رو میداد و میگفت چون شما رو هوادارا خیلی دوست دارن گزینه پنالتی دادن خیلی برای شما خوب نیست بهترین راه اخراجه که به استایل بازیت میخوره. مثلا دقیقه ۸۵ به بعد که تاثیر خاصی هم تو بازی نداشته باشه! گفتم خب! گفت ما ۵۰ درصد اینور بازی بهت میدیم ۵۰ درصدم اونور بازی. بعد بازی اومدی بیرون از زمین سمت رختکن پولو بهت میدیم. گفت ساک بغلو باز کن! باز کردم دیدم یه مشت دلار بود نزدیک به یکی دو میلیون! دو برابر پول قرارداد خودم دلار نقد بود. گفت عین همین کیفو هم بعد از بازی بهت میدیم. گفت ما بهت ضریب میزنیم. گفتم ضریب دیگه چیه؟ به خاطر اعتبارم داشتم فک رفیقم را میشکستم بعد یکمرتبه به جان دخترم که هیچ وقت بیخودی اسم اونو نمیگم قسم، خواستم اول یقه راننده رو بگیرم که گفتم خب خطرناکه تصادف میکنیم بعد با دست چپم چنان فک اون رفیقمونو گرفتم فشار میدادم که نزدیک بود فکش بشکنه. بهش گفتم راجعبه من چی فکر کردی؟ من ۸ سال تو این تیم بخیه خوردم، سرم شکسته و داغون شدم. اینهمه آدم دلشون با این تیمه. سرم رو تو این تیم ترکوندم و اعتبار جمع کردم بعد بیام تو این بازی که یکعده زندگیشون سر این بازی بالا پایین میشه ازین کارا کنم؟ البته کلی هم بهشون بد و بیراه گفتم. بعد گفتم بزن کنار پیاده میشم حروملقمه. توی اتوبان یادگار امام بودیم که گفتم منو پیاده کنید. اتفاقا بارونم داشت میبارید و یه موتوری منو سوار کرد. تا خونه خیس خیس شدیم. موتورمو با آسانسور بردم تو اتاقم کنار تختم من از پاس همدان شاگرد منصورخان پورحیدری خدابیامرز بودم. یه روز اومد به من گفت من نمیدونم به خدا کی تو رو بزرگ کرده! آخه من موتور برده بودم داخل هتل. توی همدان که بودیم سال اول توی مهمانسرا زندگی میکردیم. پارکینگمون یه فضای خیلی بزرگ بود و بی در و پیکر. من یه موتور داشتم که اونو دزد برد. اومدم به لابی هتل گفتم گفتن آقا بردن دیگه چیکار کنیم؟ گفتم ایراد نداره. رفتم یه موتور دیگه خریدم و ایندفه موتورو با خودم برداشتم بردم تو. پله رو بردم بالا و یکی از بچهها همکاری کرد موتورو بردم بالا تو لابی هتل. لابیمن گفتش که چیکار میکنی آقا! گفتم ساکت حرف نزن بشین سر جات. موتورو بردم، در آسانسورو باز کردم و موتور تو آسانسور نمیرفت. زیر موتور زدم سر موتور گرفتم بالا و به سختی بردم داخل آسانسور. شیشههاش شکست. رفتیم طبقه دوم موتور رو بردم داخل اتاقم. هر بازیکنی برای خودش یه اتاق داشت. من موتورم رو میآوردم داخل اتاق و کنار تختم پارک میکردم. من با اصغر طالبنسب میرفتم سر تمرین و همیشه با هم بودیم. یه بازیکن داشتیم به اسم سامان صفا یه بار وسط راهرو گفت بذار من یه هندل بزنم ببینم این روشن میشه گفتم بزن. خلاصه هندل زد و روشن کرد و وسط راهرو هتل شروع کرد به موتورسواری. دور میز بیلیارد و اینا بعد از چند دقیقه یه دفعهای دیدیم منصورخان پورحیدری اومده پایین و دید ما پشت موتور تو راهرو هتل هستیم. ناراحت شد گفت اینجا یا جای منه یا جای تو! من فردا تکلیف خودمو با تو روشن میکنم. خدابیامرز همیشه میگفت نصف مریضی منو تو باعثش بودی. با علیاکبری بوکس درون قفس کار میکردم یک باشگاهی میرفتم که امیر علیاکبری قهرمان و فایتر حال حاضر کشورمون هم اونجا تمرین میکرد. من میرفتم وزنه میزدم بعد یکی از رفقا گفت بیا برو طبقه بالا بوکس یاد بگیر. منم رفتم اونجا حدود ۶ یا ۷ ماه کار کردم و یه مقدار بوکس یاد گرفتم. آقای استکی یه روز از اردوی تیم ملی اومد و من بعد از ۸ ماه کار حرفهای یه روز که رفتم علیآقا گفت حنیف تو هم بیا تو قفس. قفس خطرناک بود و همه اون تو همدیگرو میزدن و کسی به کسی رحم نمیکرد. امیر علیاکبری هم یهطوریه که اصلا وسط تمرین با کسی شوخی نداره. من بیرون قفس بودم و کیسه میزدم یه دفعه علیآقا گفت حنیف بیا تو قفس. البته باید بگم اول تمرین دیدم یه روحانی هم اومده بالا که یه ساک دستش بود. لباسو کند و دیدیم یه روحانی اومده بوکس کار میکنه نگو ورزشکاره! آقای روحانی ۲دقیقه و ۵۰ ثانیه منو زد یه بوکسی هست به اسم بوکس قراردادی مثلا میگن آقا سه تا شما میزنی و میدونی که من سه تا میخورم بعد شما دو تا جواب میدی منم میدونم که شما میدونی دو تا میزنم. بعد به همین ترتیب برای هم گارد میگیریم و ضربه میزنیم. ما چهار راند این کارو تمرین کردیم که یه دفعه آقای استکی که سرمربی تیم ملی بوکس هستن تو راند آخر گفت بوکس آزاد! اونی که من داشتم باهاش بوکس قراردادی میکردم، استایلش مثل کرگدن بود. یه دیالوگ داریم به اسم کرگدن. اون طرف عین همین کرگدن بود و استقلالی تیرم بود. من بهش میگفتم کرگدن من آروم میزنم تو یه دفعه منو نزنیا گفت نه آقا حنیف تو بزن! بعد یه دفعهای استکی گفت حنیف با حاجآقا بیآزار! من نمیدونستم یارو ۱۵ سال بوکسوره اصلا اون تایمی که تمرین میکردیم من نگاش نمیکردم. پیش خودم گفتم قدش کوتاهه و من راحت میزنم میترکونمش. تا صدای دیرینگ تایم اومد شروع شد. هیچکدوم از اونا کلاه نداشتن ولی من یه کلاه داشتم که تمام نقاط حساس صورتم رو میپوشوند غیر کف سرم. اولی رو زدم دیدم تاکسی خالی رفت دومی رو زدم دیدم اونم تاکسی خالی رفت. ۳ دقیقه بوکس من تو ۱۰ ثانیه اول که دو تا مشت زدم خالی رفت دو دقیقه و ۵۰ ثانیه حاجآقا بیآزار منو زد. قدش کوتاه بود من خم شده بودم و گاردم رو طوری گرفته بودم که بغل دنده و فکم ضربه نخوره بعد اون تا میدید من سرم میاد پایین یه دونه میزد وسط سرم که حفاظ نداشت تا میومدم بالا از چپ و راست فرو میکرد. بهش میگفتم حاجآقا من نماز میخونم روزه میگیرم نزن جان مادرت. بوکسه دیگه اینا راه نمیدن که! منم دیدم سه دقیقه مونده رفتم گوشه قفس وایسادم اونم همینطوری میزد. تا دیرینگ پایان کار که شد همینطور منو میزد. بعدا فهمیدم طرف ۱۵ ساله کار میکنه. اولین نقاشی دخترم رو تتو کردم یکی از خالکوبیهای روی دستم به اسم دخترم و اسم همسرمه و سال تولد دخترمه. گلم که اسمش رز. اولین نقاشی دخترم تو سن ۳ سالگی هم یکی از تتوهای روی دستمه. گفت بابا تو رو کشیدم. ترکیب رویایی با علی دایی و مهدویکیا سیستم موردعلاقه من ۳-۳-۴ بوده و هست. توی تیم رویاییم مهدی رحمتی دروازهبانمه. دفاع وسط هم مهدی هاشمینسب و پژمان منتظری رو میذاشتم. دفاع راست رو جواد زرینچه میذاشتم. دفاع چپ مجتبی محرمی رو میذاشتم. هافبک دفاعی جواد نکونام رو میذاشتم رو دستش سمت راست آندو رو میذاشتم و سمت چپ هم محرم نویدکیا. علیآقا دایی نوک و کنارش سیاوش اکبرپورو میذاشتم که وحشی بود. سیاوش همیشه کاری بود و همیشه فوروارد رو آقای گل میکرد. سمت راست خط حمله هم مهدی مهدویکیا رو میذارم. سیاوش از روی کلاه کاسکت به موتورسوار مشت میزد یه بار داشتیم از کمپ ناصرخان حجازی میاومدیم بیرون یه موتوری اومد رد شد به ما یعنی من و مهدی رحمتی بد و بیراه گفت. بد و بیراهِ بدها. با کلاه کاسکت بود. به محض اینکه ما از کمپ اومدیم بیرون فحش رو داد و رفت. از شانس بد اون بدبخت چراغ قرمز سوم رسیدیم بهش که یهدفهای دیدم سیاوش تو ماشین نیست. سیاوش انقدر دیوونه بود از رو کلاه کاسکت مشت میزد. شوخی با نیکبخت با تلفن فتحاللهزاده یه خاطرهم از علی نیکبخت بگم. من و مهدی با علی نیکبخت داشتیم میرفتیم سمت جایی قرار بود که بگیم رضا عنایتی هم بیاد. مهدی پشت فرمون بود علی پیشش نشسته بود جلو. منم عقب بودم. بعد گفت حنیف من شماره رضا رو توی این گوشیم ندارم شماره رضا رو بده. منم گفتم ۰۹۱۲ و فلان، دیالوگ اول که معمولا ما به هم میزنیم رو که خواست شروع کنه گفت، ولی نمیدونست که من شماره حاجی فتحاللهزاده رو بهش دادم. در واقع اون دو تا فحش اولی که داد رو به فتحللهزاده داد. حاجی شماره نیکبخت رو سیو داشت ولی ظاهرا علی شماره حاجی رو سیو نداشت. بعد یه دفعهای حاجی از اون طرف خط گفته بود علی تویی! علی تویی! بعد علی تلفنو قطع کرد. بیشتر بخوانید: فوتبالیست امروزی زرینچهها را دیده که یک ریال تخفیف نمیدهد/ متاسفانه ما مردمی خوشاستقبال و بدبدرقهایم
دیدگاهتان را بنویسید